#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_136

من: نه برين تو، آتنا نگران ميشه.

فرزاد: پس خبر بده چيكار كردي.

من: باشه.

آرام يه شال انداخت روي سرنفس و مانتوشو تنش كرد.

راه بردنش سخت بود و تلو تلو ميخورد، دستاش داغ بود و هنوز بالا مياورد...

كل باغ و خودش و منو به گند كشيده بود...

نشوندمش توي ماشين و يه ظرف دادم بهش و راه افتادم.

من: سرتو بگير تو اين ظرف، اه اه حالمو بهم زدي دختره ي...



چی بگم به تو آخه؟

بايد مثل بچه ها همش مواظبت باشم؟

يه دقيقه ولت كردم، بايد بهت بگم چی بخور چی نخور؟ خب لعنتی اول بو ميكردي اون لامصبو...

سري تكون دادم و گفتم

چه فايده كه هرچی هم بگم نميفهمی، از دست تو و كارات يه لحظه م آروم نيستم، ديونم كردي به خدا...

دستشو روي دستم گذاشت و با صداي كش دارش گفت

نفس: آرمااااااان جونم...

بالا آوردن دوبارش جلوي حرف زدنشو گرفت...

دستمو از زير دستش كشيدم و گفتم من: زهر مار آرمان جون....

مرض آرمان جون.....


romangram.com | @romangram_com