#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_137

ببند دهنتو كثافت، نميخوام وقتی مستی آرمان جونت باشم...

رسيديم بيمارستان و كمك كردم نفسو بردم داخل، خون دستم تمام لباس خودم و نفسو خيابونو بيمارستانو پركرده بود...

وحشتناك ميسوخت، سرم گيج ميرفت و احساس ضعف داشتم ولی مهم نبود، مهم نفسم بود كه حال خوبی نداشت...

سراسيمه به سمت دكتر سفيد پوش رفتم دكتر: چيشده آقا؟ من: حالش بده...

متعجبانه نگاهم كرد و گفت

دكتر: حال خودت كه بدتره مرد جوون، واي واي چه خونی رفته ازت....

منو كشوند و با خودش برد توي يه اتاق و يه پرستار خانوم هم نفسو برد يه اتاق ديگه...

دكتركمك كرد روي تخت دراز بكشم ناله زدم من: نفسم، نفسم...

دكتر: نفست چی؟ نفس تنگی داري؟

سرمو تكون دادم و گفتم

من: نه، نفسم حالش بده، به داد اون برسين، من حالم خوبه...!!!

دكتر خنديد و گفت

دكتر: نگران نباش بچه هاي ديگه رفتن سراغش، تو به فكر خودت باش...

همينطور كه داشت حرف ميزد كم كم همه چی تاريك شد و صداش مبهم ،ديگه چيزي نفهميدم...



*فصل هجدهم*



چشمامو آروم باز كردم، نور اذيت ميكرد و مجبور شدم كوچيكشون كنم....

همون دكتري كه منو آورده بود توي اتاق، بالاي سرم بود و داشت فشارمو ميگرفت لبخندي به روم زد و گفت دكتر: به به مرد جوان، خوبی؟ با صداي گرفته اي گفتم من: نفسم كجاست؟


romangram.com | @romangram_com