#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_135
آرام: نفس پيش من بود، فريد اومد با يه ليوان بزرگ دستش داد به نفس گفت شربته منم فكر كردم شربت آلبالوئه......
حالا داره همه رو بالا مياره، واسه دفعه ي اول خيلی زياد بود...!!!
داد زدم
من: فريد عوضی ميكشمت....
دوييدم توي باغ...
صداي مامان آتی رو شنيدم كه می گفت آتنا: بيا دستتو ببند...
من: مهم نيست...
نفس يه گوشه هنوز بالا می آورد و فريد بالاي سرش مستانه ميخنديد....
هركسی توي حال خودش بود وكسی متوجه ما نبود...
يقشو گرفتم و هولش دادم عقب، عصبی سرش داد زدم من: آشغال عوضی چيكارش كردي؟ نفس اهل اين چيزا نبود...
دهنشو باز كرد، بوي گند مشروبش حالمو بهم زد فريد: می خواستم اهلش كنم خب...
يه كشيده خوابوندم زير گوشش، انقدر محكم بود كه دست خودم سوخت...
حالا دو تا دستام از بالاي عشقم از كار افتاده بود...
از دستم همچنان خون ميرفت و منم بی توجه بهش...
فريد يقمو گرفت كه فرزاد رسيد و جداش كرد
درحالی كه با دست سالمم نفسو ميكشوندم دنبال خودم گفتم
من: من از بيمارستان برگردم زندت نميذارم فريد، دعا كن بلايی سرش نياد...
اينو گفتم و راه افتادم سمت ماشين
فرزاد: با اين دستت چجوري ميخواي بري؟ صبركن منم بيام.
romangram.com | @romangram_com