#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_130
من: گفتم التماس كن.
آرام: كمبود داري ديگه بدبخت.
من: تو اينجوري فكر كن....
آرام: آرامان عزيزم، خواهش می كنم برگرد.
من: نه ديگه نشد، گفتم التماس.
آرام: عقده اي، التماس می كنم برگرد.
الهی بميرم بغض كرده بود خواهر كوچولوم...
من: خوب نبود ولی چون تولدته كوتاه ميام، باش اومدم.
خيلی نرفته بودم و يه دقيقه بعد دم آرايشگاه بودم.
آرام جلو سوار شد، چقد دلم ميخواست نفسم بغلم بشينه نه خواهرم...
آرام: خيلی احمقی....
من: حواست باشه پرتت نكنم پايين.
دهنشو بست و ديگه چيزي نگفت
منم ديگه چيزي نگفتم و توي سكوت روندم تا باغ.
انقدر فكرم توي گرفتن حال آرام بود كه يادم رفت به نفس نگاه كنم ببينم چجوري شده...!!!
وقتی هم رسيديم يه راست رفت توي اتاق....
آرام خوشگل شده بود، انگاركه مجلس نامزديشه و يه داماد كم داره....
بجز ما سه تا كسی نيومده بود، روي تاب نشستم و چشمامو بستم.
romangram.com | @romangram_com