#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_129

فرزاد: سوئيچ...

همينطور كه سوئيچو مينداختم توي دستش گفتم

من: فقط كافيه يه خش بيوفته روش، خسارتشو تا قرون آخر ميگيرم.

فرزاد: گمشو پدرسوخته ي پر رو...

سوار لكسوز مشكی بابا شدم و براي سومين بار توي امروز راه آرايشگاهو رفتم.



*فصل هفدهم*



من: بياين پايين، به آتيم بگو فرزاد مياد دنبالش تو راهه.

آرام: باشه اومديم.

گوشيو قطع كردم و يه ربی معطل شدم تا اومدن...

نفس اول عقب سوارشد و منم فرصت ندادم آرام بشينه و راه افتادم، البته با سرعت كم...

از توي آيينه آرامو ميديدم كه داره دست و بال ميزنه...

نفس: عهههه آرامو چرا سوار نكردي؟ من: تقاص كسيه كه با من در بيوفته...

موبايلم زنگ خورد، برداشتم و گفتم من: چيه؟

آرام: خيلی احمقی آرمان، برگرد.

آرمان: گفتم كه آرام: برگرد ديگه...

آرمان: اون موقه گفتم خواهش كن، حالا ميگم التماس كن تا برگردم.

آرام: خيلی لوسی آرمان، برگرد.


romangram.com | @romangram_com