#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_128
آرام: خواهش نميكنم، توأم مجبوري بياي.
من: حالا ببين ميام همه رو بر ميدارم جز تو، بمون اونجا.
آرام: باشه ميمونم.
من: جدي نگير، وقتی موندي ميفهمی.
يه استيكر زبون درازي فرستاد و منم ديگه چيزي نگفتم.
دوباره خودمو توي آيينه نگاه كردم، همه چی مرتب بود، يه دوش با ادكلنم گرفتم و رفتم پايين.
به محض باز كردن در با ريموت فرزاد اومد داخل حياط من: سلام، مگه باغ نبودين؟
فرزاد: عليك، حالا كه اينجام مشكليه؟
من: نه والا، ميگم حالا كه اومدي بيا شما برو دنبالشون تا من با ماشين خودم برم باغ.
فرزاد: اتفاقا واسه همين اومدم.
من: چه خوب پس من ميرم باغ ديگه.
فرزاد: بيخود، من ميرم دنبال عشقم توام ميري آرام و نفسو بر ميداري مياري باغ.
من: بابا ماشين من ظرفيتش دونفره...
فرزاد: خب تو با ماشين من برو من با ماشين تو ميرم.
من: خب چه كاريه پدر من؟ شما كه داري اينهمه راه ميري ديگه اونارم بردار.
فرزاد: ميخوام با زنم تنها باشم، نميتونم دوتا سر خر با خودم ببرم.
من: اي بابا، اين چيزا از شما گذشته ديگه.
فرزاد: تو كه عرضه نداري، من بايد با عشقم برم بيرون الآن اگه تو يكيو داشتی تنها بودي...
من: اينجاست كه نقش مهم دوست دختر پر رنگ ميشه...
romangram.com | @romangram_com