#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_131

همينطور كه خودمو با پاهام آروم تاب ميدادم ،با بوي آشناي عطر نفس چشمامو باز كردم.

نفس: خودم خيلی تشنم بود گفتم شايد توام تشنت باشه برات شربت...



بدون توجه به حرفش عصبی داد زدم من: اين چه ريختيه واسه خودت درست كردي؟ به خودش نگاهی انداخت و گفت

نفس: كدوم ريخت؟ لباسمو كه خودت انتخاب كردي.

من: آرايشتو ميگم، مگه اومدي عروسی من كه اينجوري خودكشی كردي؟؟

وقتی اومدم كلمه آرايشتو بگم می خواستم اشاره كنم به صورتش كه دستم خورد به ليوان دستشو اونم افتاد و شكست....

خدارو شكر روي لباسامون نريخت!!!!...

نفس با عصبانيت گفت

نفس: هووووي چته؟ چيكار ميكنی؟ اصلا به تو چه كه من چقدر آرايش دارم؟ من: ربطشو نشونت ميدم...

با صداي آرام كه پريد وسط، حرفم نصفه موند.

آرام: چتونه شما دوتا؟ صداتون كل باغو برداشته...

نفس: از داداش اعصاب خرابت بپرس، ميگه چرا انقدر آرايش داري؟ آرام خيره نگاهم كرد و گفت آرام: تورو چه به فوضولی مردم آخه؟

بگو چرا در به در دنبال شماره خاله بودي، خاله گفت زنگ زدي اولم نفسو ساده درست كرد ولی وقتی مامان فهميد كار توئه گفت غلط كردي و نفسو خوشگل درست كنه...

اي تور وحت خاله آذر كه هم نفسو اين ريختی كردي هم آبروي منو جلوي خواهر و مادرم بردي...



دقيق نگاهش كردم،چقدر نازشده بود....

موهاي بلند و لختش، حالا فرشده بود و از زيركلاهش بيرون اومده بود....

چشم هاي خوشگل و درشتش با سايه هاي سياهه زير و روي چشمش فوق العاده جذاب شده بودن....


romangram.com | @romangram_com