#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_105
فرزاد اخم كرد و گفت
فرزاد: نكن اينكارو آرمان ،شايد ناراحت بشه از دستت اخلاقشو كه نميدونيم هنوز...
نشستم و گفتم
من: نه بابا چرا ناراحت شه؟ ميخوام با شوخی در بيارم از دلش، كجاست حالا؟ آرام: تو اتاقشه، ما هم الآن اومديم پايين، باهم شام خورديم.
من: مرسی از اينكه صبر كردين تا تك پسر ارشدتونم بياد....
آرام پشت چشمی نازك كرد وگفت آرام: بابا تك پسر ارشد....
آتنا: تقصير خودته دير اومدي، رو ميزه گرمه هنوز برو بخور.
با تعجب گفتم
من: از كی تا حالا ده و نيم ديره؟؟؟!!!
يه پيراشكی درسته كردم توي دهنم و ازپله ها رفتم بالا آتنا: بشين بخور...
با دهن پرگفتم
من: نميخوام سيرم، همين يكی رو هم خوردم تا دست پخت مامان گلمو از دست ندم.
آرام دهن كجی كرد و گفت
آرام: شام امشبو من پختم آقاااا.....
زدم زير سرفه و گفتم
من: اه اه اه....
گفتم دست پخت مامان انقدر افتضاح نيست، مصموم نشم بميرم؟؟
واسه لنگ دمپاييش كه به سمتم پرت كرد جاخالی دادم و با يه شب بخير وسايلو برداشتم و رفتم بالا...
romangram.com | @romangram_com