#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_104

مسخرس مسخره....

پشت ويترين يه عروسك فروشی بزرگ بودم، پر از عروسك دختر و پسر،كوچيك و بزرگ، زشت و خوشگل، سفيد و سياه، حيون وآدم...

دخترا از عروسك خيلی خوششون مياد.

ياد اتاق آرام افتادم، وقتی ميري داخلش انگار وارد يه باغ وحش شدي، از در و ديوار عروسك آويزونه.

مثل يه سيسمونی نوزاد ميمونه، مثل اتاق يه بچه كوچولو...!!!

كلی هم با عروسكاش حال ميكنه و عاشق تك تكشونه ،اگه يكيشون يه تكون خيلی كوچولو بخوره ميفهمه و كلی جنجال به پا ميكنه...

رفتم تو تا واسه آرام يه عروسك بخرم، اما آرام نود درصدشونو داشت، منم بيخيال شدم و بجاش تصميم گرفتم واسه نفس بگيرم...!! اون هيچی عروسك نداره، مگه دختر نيست؟ پس حتما اونم دوست داره ولی چون موقعيتش نشده نخريده، واسش يه عروسك ميخرم با يه شاخه گل، اينطوري اعتراف می كنم كه....

نه، اون نبايد از احساس من نسبت به خودش با خبر بشه...

ميترسم ديگه توي خونه احساس آرامش نكنه!!!....

به فكري كه توي سرم اومد لبخند زدم و با چشم دنبال يه عروسك زشت گشتم، خيلی طول نكشيد تا يه عروسك سياه به چشمم خورد... بدن كوچيك و سر بزرگی داشت، چشم ها و دهنش قلمبه بود و موهاي وز فرفري سياه داشت ....

با اينكه خيلی زشت و مسخره بود ولی تو دل برو و ناز بود.....!!!!

خيلی زود خريدمش و راه افتادم، حالا ديگه ميدونستم مقصدم كجاست.

رفتم يه جا كه مركز خريد لوازم پزشكی بود، يه ويلچر و عصا همراه دو تا پاي مصنوعی گرفتم...

ايول عاليه.....

توي راه برگشت يه كاكتوس بزرگ و پر از خار خريدم ،حالا ديگه ساعت نه و نيم بود و تا ميرسيدم خونه يه ساعت توي راه بودم.

محاسباتم درست از آب در اومد و ده و نيم رسيدم خونه، ماشينو داخل حياط گذاشتم و وسيله هايی كه خريدم به بدبختی بردم داخل، دعا كردم نفس پايين نباشه كه خداروشكر نبود.

من: سلام.

آتنا: سلام خسته نباشی، اينا چيه؟ آرام پريد و عروسكو از دستم چنگ زد آرام: وووواااااي چه عروسك نازي مرسی آرمان... از دستش قاپيدم وگفتم

من: اگه بقيه اينام به درد تو ميخوره اينم ماله تو، چه سريع صاحب ميشه...


romangram.com | @romangram_com