#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_106

فقط عروسكو پشت سرم گرفتم و در زدم، با شنيدن صداش ضربان قلبم رفت بالا، انگاركه ميخواستم وارد اتاق بزرگترين شخصيت دنيا بشم....!!!!

با صداي بفرماييد نفس درو آروم بازكردم و رفتم داخل، يه نفس عميق كشيدم تا به خودم مسلط بشم و همون آرمان قبل باشم...

روي تخت تكيه زده بود به ديوار و داشت كتاب ميخوند، شلوار سفيد و صورتی همراه سويی شرتش پوشيده بود، روسري رو بيخيال شده بود و موهاشو بالاي سرش با يه كش مو صورتی جمع كرده و چتري هاشو توي صورتش ريخته بود، درست عين دختر بچه ها....

من: مزاحم كه نيستم؟ كتابشو بست و گفت

نفس: اگه بگم هستی تو پر رو تر از اونی كه بخواي بري بيرون....

اخم كردم و گفتم

من: حيف من كه واست سورپرايز داشتم، حالا اگه مزاحمم برم؟؟؟ با تعجب گفت نفس: سورپرايز؟ چی؟ خيلی جدي گفتم

من: كل تهرانو زير پام گذاشتم تا بلاخره يه عروسك شكل خودت پيدا كنم و برات بخرم...

ابرو هاشو بالا داد و گفت



محاله عروسك شكل من پيدا بشه، ذهن بشري به ساختن عروسكی مثل من نميرسه! ، بعدم تو چرا بايد واسه من عروسك بخري؟

من: واسه اينكه بهت ثابت كنم عروسك شكل تو وجود داره...

منتظر نگاهم كرد و گفت نفس: ببينمش....

از پشت سرم درش آوردم و گفتم

من: شباهتی كه بين تو و اين هست، بين يلدا و يسنی نيست....

نفس عروسكو گرفت و با جيغ گفت

نفس: خيلی بی مزه اي آرماااااان ،اين بيشتر شبيه خودته....

پرتش كرد سمتم كه روي هوا گرفتمش

من: باشه ميگم بقيه بيان بالا و نظر بدن كه شكل كدوممونه؟ نفس: نخير لازم نيست...


romangram.com | @romangram_com