#محاق_پارت_569
صفحه موبایل که روشن شد، باهیجان به پیامک ها نگاه کردم. بیشتر از ده پیامک تبلیغاتی و سه پیامک از حسام!
یادم نبود که این شماره ام را هیچ احدی ندارد! کمی روی تماس های از دست رفته ام مکث کردم. کمی دودل به شماره ی نارُند حسام خیره شدم و آخر سر خودم را فقط با پنج دقیقه حرف زدن راضی کردم!
داشتم با بوق آخر ناامید می شدم که همراه خش خشی صدای خودش آمد.
ـ سلام...
به در چوبی عمارت نگاهی کردم و با پلک زدن های ممتدد و یک نفس عمیقی، سلام کردم و در ادامه اش گفتم:
ـ خوبی؟
ـ چیزی شده؟
از این همه تحویل نگرفتنش ناراحت می شوم و پشیمان از زنگ زدن جوابش را می دهم:
ـ اشتباه تماس گرفتم. ببخشید!
ـ ولی من این تماس اشتباهی رو دوست دارم!
چشم هایم را روی هم فشار می دهم و دست از سر فشار به آن نخ لاغر مردنی سیگار برمی دارم:
ـ کاری نداری؟
صدایش را با تاخیر می شنوم:
romangram.com | @romangram_com