#محاق_پارت_568
و با قدم های آرامی به سمتش قدم بر می دارم.
نور کمرنگ فانوس های چراغی باعث می شد، عقده گشایی دختر پسرها دیده نشود؛ ولی صدای ناله های ریز دخترانه از پشت گوش هایم گاهی رد می شد.
فندک پلاستیکی را زیر سیگار گرفتم و با سوختن سیگار نگاه من روی سرخی ماند.
پالتویم را روی پاهای برهنه ام کشیدم و کلاه پالتو را روی موهایم انداختم. بادکمرنگی از سمت شرق می آمد و روی پوست بدنم جای می گرفت.
#پارت165
دست هایم را درون جیب فرو بردم و سیگار را میان لب هایم نگه داشتم. از میان کاج های رو به رو، به یک مشت پسر بد تیپ خیره شدم. بطری زرد رنگی به دست داشتند و تا خرخره لیوان هایشان را پر می کردند!
سرم را چرخاندم و به مرد و زنی نگاه کردم که با آن ژست مغرورانه شان برای هم خط و نشان می کشیدند.
دستم را به سیگار رساندم و خاکستر سیگار را با ضربه زدن به کناره ی نیمکت تکاندم. صدای خنده های بلند مرد و زنی توجه ام را جلب کرد. سرم را به پشت سر چرخاندم و نگاهی به ورودی عمارت انداختم. ماشین پورشه سفید رنگی به داخل آمد و صدای خنده های دختران داخل ماشین بیشتر شد.
پوزخندی زدم و بی حوصله پُک عمیقی به سیگارم زدم. با پایم روی زمین ضرب گرفتم و اخر سر بی طاقت موبایلم را در آوردم. می خواستم بعد چند هفته خطم را از حالت پرواز خارج کنم.
romangram.com | @romangram_com