#محاق_پارت_567
خشایار کنارم نشسته است، ساکت و منزوی به نظر می آمد. شبیه پسرهای خوب که مشق هایشان را نوشته اند و حالا وقت خوابشان است.
سعی می کردم یک لبخند گشاد تحویل ماهرخ دهم! دخترک بی نوا بدجور رو دست خورده بود. از همان اول مهمانی مسعود کنج بار مشغول صحبت با یک مرد شد و رقص با ماهرخ را پشت گوش انداخت.
نمی دانم؛ ولی خوشحالم کرد! اینکه آنقدر بودن مسعود با ماهرخ حساسم کرده است؛ آزار دهنده بود! مسخره تر از آن حسودی لاقیدی بود که خر گلویم را چنگ می زد.
لباس مردانه ی چهارخانه ای دور کمرش بسته بود و نیم تنه ی آستین بلندش را زیر یک کت چرم مشکی کوتاهی پوشیده است و انگار خیال بیرون آمدن از آن حجم وجود مذکرها را ندارد! این مشخصات کیان بود! داشت زیاده روی می کرد.
یک ساعت از آمدنمان می گذشت و هیچ چیز جالبی برایم وجود نداشت. می خواستم کمی بیرون حیاط سیگار بکشم. استایل خشک و بی حسم آزارم می داد. جالب تر از همه ممنوع بودن کشیدن سیگار در داخل عمارت بود!
از جایم که بلند شدم، خشایار سر از گوشی بیرون آورد:
ـ جایی میری؟
سرم را تکانی دادم:
ـ تو حیاط... اینجا راحت نیستم.
ـ باشه... نزدیک باش..
حرفش را پشت گوش انداختم و آدم ها را به سختی کنار زده، با پاکت سیاه سیگار بیرون می زنم.
در چوبی را به سختی می بندم و پله های گرانیتی را پایین می آیم. میان درخت های کاج حضور کمرنگ آدم ها دیده می شد.
کنار درخت کاج نزدیک یکی از نیمکت های کوچک سنگی برای خودم جا نشانه می گیرم
romangram.com | @romangram_com