#محاق_پارت_570

ـ ولی تو انگار کار داشتی!

لبم را گاز می گیرم و ته مانده ی سیگار با قدرت به کنار باغچه پرتاب می کنم:

ـ نه، قطع می کنم...

ـ صبر کن!

سکوت می کنم و منتظر می مانم تا جواب صبرم چیزی شود؛ اما نمی دانم چه! اصلا نمی دانم منتظر چه واکنشی باید باشم. انگشتم را روی قرمزی نگه می دارم، می خواهم قطع کنم. می خواهم صدای نفس هایش را نشنوم که می گوید:

ـ باید بگم دلم برات تنگ شده یا خودت می دونی؟

آب دهانم را قورت می دهم و ناراحت پاسخش را می دهم:

ـ دوست نداشتم بدونم. اشتباه شد. بذار قطع کنم...

ـ نه! گوش میدم...

ـ به چی؟

ـ صدای نفسات!

لال می شوم و می مانم که این را کجا دلم چال کنم! من بدبخت بینوا این ور به مسعودی حسودی می کنم که سرم کلاه گذاشته است و او آن ور به من ابراز دلتنگی می کند!

وای من! این چه بازی چرت و مضحکی ست.به هیچ وجه دلم عشق و عاشقی نمی خواست. دلم نمی خواست دلم برای او بسوزد، پسرک دوست داشتنی، نرگسی را دوست داشت، منِ بی نوا کمی، فقط کمی با او راحت شدم. با او سیگار کشیدم، با او قدم زدم، با او حرف زدم، با او گل کاشتم و دهن هرچه سوتفاهم است سرویس که اینقدر مرا حیران و ویلان کرده است.


romangram.com | @romangram_com