#محاق_پارت_557

ـ کجا به سلامتی؟





#پارت162

چشم غره ای رفتم و جوابش را واگذار کردم به خشایاری که بازوی کیان را می فشرد. با چند قدم کوتاه خودم را به قسمتی از اپن آشپزخانه رساندم و از تکه مرغی که کنار ظرف غذایم بود، برداشت. ناهار شاممان هم اصلا معلوم نبود. مسخره اش را در آورده بودند، یخچال خالی تر از خالی حتی یک بطری آب هم پیدا نمی شد.

مسعود برای خودش پیتزا می خرید و تنها شب ها چیزی می خورد، طی روز از آن زیرزمین بیرون نمی آمد و خودش را هم نشان نمی داد.

یک قاشق از ماست موسیر را به دهان بردم که متوجه سیما شدم. مانتوی بلند مشکی همراه جین به تن داشت. لبخندی زدم و کوله ام را از روی اپن برداشتم.

خشایار کاپشنش را از روی مبل برداشت و دست دور کمر سیما انداخته از پذیرایی خارج شدند.

بند کتونی ام را بستم وتقریبا نزدیک میانه در می رسیدم که کیان صدایم زد. اخمی کردم و کمی چرخیدم:

ـ بله؟

با آن پوت های پاشنه دار چرمش چند قدم برداشت و فاصله چند قدمی ازش به یک قدم رسید. شالگردن پولیش دار مشکی اش را روی بازوانش انداخت و پرسید:

ـ امشب یه مهمونی دارم، می تونی بیای؟ یه سری چیزا هم لازمه بگم.

ابرویی بالا انداختم و از پس سرشانه اش به مسعود نگاه کردم که بی خیال بازی شده بود و با چشم های ریز شده نگاهم می کرد.


romangram.com | @romangram_com