#محاق_پارت_558

دستگیره فلزی در شیشه ای را گرفتم:

ـ میام.

و در را آرام تر از حد معمول بستم. دوییدم و به مهمانی کیان فکر کردم.

به اینکه او همیشه یک چیزی می خواهد بگوید و ته اش هم حرفی نمی زند. لازم بود که حتما حمام بروم. یک مهمانی... من به یک مهمانی دعوت شده بودم.

**

موهایش ترکیبی از خاکستری و گلبهی را داشت. بافت کنفی عجیبی همیشه روی موهایش سوار می کرد و اینبار بافت کوچک کمرنگی به دو طرف موهایش داده بود.

با دقت هر چه تمام تر ریمل را روی مژه هایش می کشید و هرچند یک بار محکم پلک می زد.

از جایم بلند شدم و از درون کمد حوله کوچکم را برداشتم که او از درون آیینه نگاهم کرد:

ـ می خوای بری حموم؟

سری تکان دادم و چند قدم برنداشته از جا پرید و با قدم های تندی از اتاقم خارج شد.باتعجب به لوازش آراییش و در کوبیده شده به دیوار نگاه کردم.

شانه ای بالا انداختم و مقابل در حمام ایستادم. چشم ریز کردم و با دقت به موهای شلخته ام نگاه کردم. سرم را پایین بردم و به کف سرم خیره شدم. با دست آزادم پوسته های سفید را از بین ریشه موهایم بیرون کشیدم. از وقتی که لامپ حمام سوخته بود، نمی توانستم درست سرم را ببینم تا بشورم.

دستگیره حمام را نگرفته، کیان با یک لبخند بزرگ وارد اتاق شد و نگاه اجمالی ای نثارم کرد. ابرویی بالا انداختم و وارد حمام شدم. حوله ام را روی سکوی کوچک کنار در گذاشتم و مشغول در اوردن لباسم شد.

دست روی کلید لامپ حمام گذاشتم که طبق معمول روشن نشد. کف دستم را به در کوبیدم:


romangram.com | @romangram_com