#محاق_پارت_556
ـ پامچال تو هم بیا... خشایار خیلی بدسلیقه ست؛ چون خودش عاشق رنگ سُرخه، فکر می کنه همه باید سرخ بپوشن.
خشایار با چشم های ریز شده خط و نشانی برای سیما کشید:
ـ نکه همه هم گوش میدن..
لبخندی زدم:
ـ جدی منم بیام؟ تاحالا خرید برای بچه نکردم. عزیزم کلی لباس کوچولو میشه براش خرید...
سیما دسته ی طی رو به کناره ی ماشین تکیه داد و گفت:
ـ بیا عزیزم چیزی نمیشه که...
یکی دو ساعت بعد درحالی که یک لنگه از نیم پوت به دست داشتم از اتاق بیرون امدم و نگاه کوتاهی به تمام پذیرایی انداختم.
مسعود طبق معمول داشت پی اس بازی می کرد و از فرط هیجان ایستاده بود. آشغال تخمه هایش تا ورودی آشپزخانه کش آمده بود و این همه کثیفی از یک مرد واقعا چندش آور است.
نیم پوتم را پوشیدم و از پله آخر پایین آمدم که متوجه خشایار شدم. کیان با اخم های درهم چیزی می گفت و خشایار بدتر از آن با پوزخندی تماشایش می کرد.
چرخیدم و تقریبا با صدای بلندی گفتم:
ـ سیما بیا دیگه...
کیان نگاهم کرد:
romangram.com | @romangram_com