#محاق_پارت_547
کمی شانه ام را عقب کشیدم که محکم تر چانه ام را گرفت. پلک زدم و مبهوت تماشایش کردم:
ـ مسعود!
زبانش را روی لب هایش کشید:
ـ گفتی اگه چشمام عسلی بود؛ عاشقم می شدی...
سرم را با استیضاء تکان دادم:
ـ من از چشم رنگی ها متنفرم...
عمیق نگاهم کرد:
ـ ولی خودت چشات مشکی نیست!
لب هایم به یک دیگر چسبید و دیگر لال شدم. او می دانست چشم هایم سیاه نیست و به رویم می آورد! او بیشتر از همه مرا می دانست و دانسته هایش من را به عقب پرتاب می کرد.
ـ می خوای چی بگی؟ می خوای از این همه نزدیک شدن های پیاپی چی رو بهم ثابت کنی؟
آرام چانه ام را رها کرد و درحالی که مشغول درست کردن نان تست دیگری می شد گفت:
ـ سیگار نکش پامچال... سنت بالاتر بره روی دندونات و لب هات و از همه بیشتر ریه هات تاثیر می ذاره.
تکانی به خودم دادم و تنم را از دسترسش دور کردم. روی صندلی نشستم و درحالی که با تکه نانی میان دندان هایم درگیر بودم، گفتم:
romangram.com | @romangram_com