#محاق_پارت_548

ـ منو اون، نبین مسعود...

سرش را با پوزخند تکانی داد و بی مقدمه از جایش بلند شد، نان تست را روی میز رها کرد و با برداشتن سوئیچ ماشین و موبایلش از مقابلم رد شد.

در پذیرایی را انقدر محکم بست که سیما با نگاه منظور داری چند دقیقه تماشایم کرد و خشایار با اخم های در هم به در بسته خیره شد.

تکه نان در دستم را با حرص قورت دادم و با بی عادتی با انگشتر درون دستم بازی کردم. با دست های در سینه فرو رفته به مسیر رفتنش خیره شدم و عذاب وجدان به جانم افتاد که نکند ناراحت شود و غصه بخورد؟

دستم را بند تکیه گاه بلند صندلی کردم و سر کج کرده به برایانی خیره شدم که اول صبحی با آن لباس ورزشی و هدفون های قرمز و ساک به دست سمت در پذیرایی می رفت. بی سلام و علیکی در را بست و رفت...

*************



پلک پرید... کسی میان خواب ها آمد و نوازشی کرد که پوست استخوان هایم را به جلز ولز می انداخت.

تنم را چرخاندم و با صدای جیغ خودم، از جا پریدم.

محکم تر پلک زدم و چند نگاه دیدم. لامپ بالا سرم روشن بود. نورش می پرید و یک حشره دور مهتابی می چرخید.





#پارت159


romangram.com | @romangram_com