#محاق_پارت_546
مسعود بی اهمیت به این خبر، کره لای نان تست می مالید و چنان با ولع نان را گاز می زد که دل من هم هوس کمی صبحانه کرده بود.
دیشب را خوب نخوابیده بودم. مسعود دیشب کمی خواند، کمی برایم گفت و کمی بیشتر غصه دارم کرد. غصه او را خوردم، غصه نبودن ارکیده و غصه دستِ دل نرفتن به پای قبرستانی که با من اندازه سه-چهارساعت فاصله داشت.
روی اپن خم شدم و نان تست را از میان دست های در هوا مانده اش قاپیدم و گفتم:
ـ عین قحطی زده ها نخور!
چشم غره ای حواله ام کرد و نان دیگری را اغشته به عسل کرد و گاز بزرگی به آن زد. سیما روی مبل همراه خشایار نشسته بود و کیان هنوز از خواب بیدار نشده بود.
ـ کیان و برایان اوک شدن؟
شانه ای لاقید بالا انداخت:
ـ دیشب وقتی داشتم می رفتم اتاق صدای دعواشون رو می شنیدم.
ابرو بالا انداختم و بیشتر روی اپن خم شدم که او انگشت آغشته به عسل را روی بینی ام کشید:
ـ فضولی نکن دختر جون...
نگاهش کردم و با اخم خواستم با یقه پیراهنم عسل مالیده شده را پاک کنم که او بی مقدمه چانه ام را جلو کشید و نوک زبانش را روی بینی ام کشید.
دست هایم سست شد و دلم به هم خورد.با انگشت شستِ دستی که زیر چانه ام بود، روی لب هایم را لمس کرد:
ـ از نزدیک شدن من نترس!
romangram.com | @romangram_com