#محاق_پارت_506

ـ ارکیده همیشه می گفت؛ از عشق می ترسه! تو چی؟ تو می ترسی؟

سعی می کردم تا دست هایی که در مشتش جا مانده را نجات بدهم؛ اما نمی گذاشت. رهایم نمی کرد تا کمی نفس بکشم تا درست فکر کنم؛ او چه گفت؟ تا بروم کنج همین تخت به خودم لعنت بفرستم.

ـ می ترسی؟

سرم را تکان دادم:

ـ ولم کن!

ـ ولت نمی کنم، تا جوابم رو بدی!

یکی از دست هایم را آزاد کرد و با دست خودش موهایم را عقب راند:

ـ بترس!‌ از عشق بترس!‌ از اینکه از دستش بدی،‌ بترس! از من نه! از من که قرار نیست حتی عاشقت کنم نه. من یه بار عشق رو قورت دادم رفت؛ اما پامچال ترسیدم. از اینکه نخوادم ترسیدم. از اینکه وقتی می خنده یکی دیگه عاشقش بشه، خیلی بیشتر ترسیدم. من و اون همیشه بی بغل هم بودیم. بی دست هم بودیم. راست ترش اینه؛ عاشق بی قلب و بی بغل بودیم. تا موهاشو لمس می کردم،‌ یکی قیچیش می کرد. تا می خواستم دستش رو بگیرم، یکی بریدش. من همیشه پره خواسته های نرسیده ام که اگه دو خط برام غزل حافظ می خوند؛ خودم رو به بخواب می زدم تا یه کم لوس بشم.

لبخند غمگینی زد:

ـ دخترای اطرافم همیشه نق زدند که چته؟





#پارت_صد_و_پنجاه


romangram.com | @romangram_com