#محاق_پارت_505

سرم را پایین گرفتم و از بالا به چشم های بی حالت نیمه ریزش خیره ماندم:

ـ نقطه ضعفم رو فهمیدی! فهمیدی که هی به رخم می کشی!

دست هایش به گودی کمرم رسید و رد انگشت هایش را حس می کردم.

ـ با من بازی نکن! هی نیا خودت رو از یه راهی ثابت کن!

لب هایش را باز کرد؛‌ اما هیچ حرفی نزد. دست هایش روی پیراهن گشاد قرمزم مشت شد و من به این پیروزی لبخند زدم. نمی توانستم به کوهی اعتماد کنم که تپه ای بیش نبود. نمی توانستم خودم را به مردی بسپارم که اینگونه رعب انگیز مرا از با خودش ماندن می ترساند.

ـ گوش بده پامچال! گفتم یه فرصت! حتی اگه یه هفته باشه.

سعی داشت مرا روی پای خودش بنشاند تا بر من مسلط شود؛‌ اما من به او هیچ فرصتی نمی دادم. به یکی از ترس های جانم، فرصت نیش زدن عمرا بدهم.

ـ پامچال با یک هفته قرار نیست چیزی بشه. من تو این یه هفته اگه کمکت نکردم، بی خیال هم میشیم.

انگشت اشاره ام را به سینه اش چسباندم:

ـ تو بی خیالم میشی! تو!

کف دستش را روی انگشتم گذاشت:

ـ آره من!

لعنتی! لعنتی مرا به خودش مشکوک می کرد. مرا به جان دودلی می انداخت و خاک بر سر من که او نقطه ضعف را از بر بود.


romangram.com | @romangram_com