#محاق_پارت_507
#پارت150
دقیق نگاهش کردم و دروغ نگویم، دلم برای این همه بدبیاریش سوخت.
ـ من چی؟ من مگه می تونم جاش رو بگیرم؟
سرش را تکان داد:
ـ اون عشق بود! تو میشی عزیز! فرقتون زیاده...
ـ من عاشقت بشم چی؟
ـ من عاشقت نمیشم!
ـ نکن! اینکارو نکن!
سرم را به سینه اش چسباند:
ـ می تونم بفهمم وقتی پیشتم هیجان زده میشم. می تونم اینو هم بفهمم که از حرف زدن با تو خوشم میاد. من عشق رو ردش کردم چون نشد! همه عشق ها که رسیدن نداره. نرسیدن هم برای همین مواقعه!
نفس هایم به جان پوست گردنش می خورد و عطر نچندان خوشبویش را حس می کردم. حس می کردم که این مرد قطعا چیزی می دانست. قطعا مرا به جایی می رساند که می خواستم.
ـ کمکم می کنی؟
ـ کمکت می کنم.
romangram.com | @romangram_com