#محاق_پارت_496
سرش از پشت شانه ام جلو می آید و با آن دست پانسمان شده، سرم را درون شانه اش می چسباند. عمیق نفس می کشم، مثل کسی که دم آخری عزرائیل دیده است!
از جا بلند می شوم و تا رسیدن به آن آمبولانس پر سر صدا، میثم کمکم می کند. دست هایم را می بینم. سالم نیستند! داغان شده اند! پوسته پوسته و میان راه یک شیشه بزرگ از روی دستم بیرون افتاد!
گریه ام گرفته است، در حدی که انگار یک زایمان طبیعی را پشت سر گذاشته ام! می خواستم آنقدر گریه کنم که دست هایم خوب شود. می ترسیدم تکانش دهم و یکی از انگشت هایم بیوفتد!
زن رو به رویم نشست و همایون به سختی با آن پای گچ گرفته کنارم جا گیر شد. بازویش را عقب کشید و نیم تنه ام میان آغوشش کمی آرام گرفت.
ماشین حرکت کرد و زن با آن چشم های خوش رنگش نگاهم کرد:
ـ درد داری؟
لب هایم را به هم چسباندم و قطره اول اشکم که آمد، لبخند کمرنگی زد:
ـ چیزی نشده عزیزم، فقط ترسیدی! دستت رو بده من...
یک ذره هم تکان نخوردم. دستکش هایش را مرتب تر کرد و آرام کف دست هایم را لمس کرد:
ـ آروم تکونش میدم، هرکدوم از انگشتات درد گرفت، سرت رو تکون بده!
صورتم را برگرنداند و درست شبیه به کودکی خردسال خودم را بیشتر به همایون چسباندم.
رد انگشت های زن را حس می کرد و خوشحال می شدم که دست هایم لمس را حس می کند. با کشیدن انگشت هایش به انگشت دومم و تکانش، چنان جیغی زدم که همایون کمی تکان خورد.
romangram.com | @romangram_com