#محاق_پارت_497
#پارت148
#پارت_صد_و_چهل_هشت
تنگ آغوشم نشسته است، بوسه هایش روی موهایم ریز به ریز بیشتر می شود. شده ام کسی که بعد مُردنش، عزیز شده است! جالب به نظر می آمد!
میثم بیرون از اتاق با تلفن صحبت می کرد، از شیشه ی در اتاق دیده می شد، لبخند می زد و هی تُن صدایش را کمتر می کرد! می توانستم حدس بزنم؛ گزارش اتفاق به ژیلا می دهد. ژیلایی که به من می گفت؛ فکر دوستی خاله خرسه نیست!
ـ نمی خوای برگردی؟
نگاهم از در کنده شد و دستی که سالم تر بود را به گوشم رساندم:
ـ نمی خوام!
صورتش را جلوتر کشید:
ـ با کی لج کردی؟
پشت گوشم را خاراندم:
romangram.com | @romangram_com