#محاق_پارت_495

می شنوم که میثم فریاد می زند و همایون هم نامم را داد می زند. روی زمین سُر می خورم و پاچه شلوارم در اثر این هیجانات تا خورده است و پوستم، زمین سرد را لمس می کند. به خودم می پیچم و صدای فریادم بلند می شود. چشم هایم را محکم روی هم می فشارم و بالاخره آن دست های کذایی را پایین می آورم. شانه هایم را می گیرند. قاری در خانه همسایه، سوره حمد را با یک صوت رقیقی می خوانَد. آن وسط ها چند مرد بلند صلوات می فرستند.

ـ آقا دست نزن بهش!

ـ پامچال؟ پامچال...

دست هایش مچ دو دستم را می گیرد و میثم با صدای بلند آمبولانسی چیزی می خواهد.

ـ از هوش نرفته! چشاش تکون می خوره...

دست هایم درد می کردند، تیغ تیغ شدن روی پوست دستم را حس می کردم. ترس به جانم می افتد که نکند فلج شوم، نکند دیگر نتوانم بنویسم! نکند دیگر نتوانم لمس کنم، نکند بدبخت شوم، من خودم کلکسیون بدبختی ام به خدا!

یکی مرا به آغوش می کشد، یکی که باید باشد، بودنش اصلا در شناسنامه ام ثبتی نیست؛ اما باید بماند، ماندنش لازمه ی یک تن داغان کج و ماوج هست!

حالا کمی نور به چشمانم می خورد. پلک اول را که می زنم، چند جفت پا می بینم. همه مشکی و بینشان چند جفت کتانی سفید و کرم رنگ هست. توجه ام به کسی جلب می شود که دو زانو رو به رویم می نشیند و با آن صورت زیادی ساده ناجذاب تماشایم می کند. موهایش از وزش باد به هم ریخته شده است و دیگر یک مشت کتیرا هم نمی تواند سر جایش بخواباندش. چشم هایش گشاد شده و انگار هنوز در بهت اتفاق چند دقیقه پیش است.

ـ حالت خوبه؟

با تعجب می پرسد، انگار باورش نمی شود که زنده ام! مگر از مرگ برگشته ام؟ فقط با سر در ماشین فرو رفته ای، همین!

ـ فکر کنم؛ ترسیده نمی تونه حرف ...

نمی گذارم جمله اش تمام شود و آرام لب هایم را تکان می دهم:

ـ هما...


romangram.com | @romangram_com