#محاق_پارت_494
پاهایم را روی داشبرد می گذارم و گوش های هنذفری را از روی شانه ام درون گوشم فرو می برم. کمی شیشه ی ماشین را پایین می دهم تا از این کلافگی که موجب گرمای تنم شده است، کم شود.
دست زیر چانه می گذارم و از شیشه های دودی به در خانه اش زل می زنم. آمده بود، کِی آمده بودش را نمی دانم. فقط انگار می خواست مرا به لجبازی بیندازد، انگار فقط می خواست، روی سگی ام را برگرداند! آن روز که رفت، چه قدر غصه اش را خوردم و انگار کلا در مرام من، از دست دادن ریشه دوانده است!
با، باز شدن در خانه، کمی در جایم جا به جا شدم و پاهایم را پایین انداختم. نیلوفر را می دیدم! با یک پیرزن نیمه فرتوت که عصایش را از دست دیگرش به دست دیگرش می دهد. مانتوی بلند مشکی به تن دارد و موهای سفیدش از شال محکم بسته ی قهوه ایش بیرون زده است.
نیلوفر دست دور شانه ی زن می اندازد و حدس اینکه آن زن مادربزرگش باشد چندان سخت نیست! نیلوفر با آن پالتوی کوتاه تا زیر رانش، زیادی شیک شده است. موهایش حالا از شرابی به مشکی برگشته است!
پوزخند می زنم و انگار حالش خوب است، نبودنم به همه ساخته است! با دیدن میثم که دست زیر بازوی همایون انداخته است، کمی هراس زده می شوم.
شلوار خانگی قرمز و تیشرت سفید پوشیده است و یکی از دست هایش را پانسمان بسته و از همه بدتر پای گچ گرفته اش دلم را می لرزاند.
دستم روی دستگیره در محکم می شود و دیگر اصلا به آهنگ خارجی پخش شده گوش نمی دهم. در را باز می کنم و تن کرخت شده ام را بیرون می کشم. شبیه موم از عسل کشیده می شوم و به قدم های دو مانند مسعود اصلا توجه مگر می شود، نکرد؟
انگار مرا می خواهد منع کند. محکم سر جایم بنشاند و فحش آبدار بدهد. در را نبستم، فقط جان به پاهایم ریختم و دوییدم.
در خانه همایون داشت بسته می شد و کوچه پر از ماشین هایی ست که به دلیل فوت یکی از همسایه ها آماده اند. مسعود صدایم می زد، کر می شوم و فقط می دوم. چه قدر دور شده است! چه قدر حالم بد شده است! چه قدر...
با صدای بوق بلندی که کم دستی از کشیدن ناخن بر تخته ندارد، مات می شوم و تقریبا خودم را با یک واکنش تندی به جلو پرت می کنم و برای جلوگیری از اینکه سرم به ماشین رو به رو نخورد دستم را محافظ می کنم و با فشار محکمی به شیشه ی ماشین می خورم. صدای خُرد شدن شیشه ماشین و دزدگیر اعصاب خرد کنش، باعث گیج شدنم می شود. دست هایم را از سرم جدا نمی کنم، محکم نگه داشتمشان تا دوباره بلایی سرم نیاید.
#پارت147
romangram.com | @romangram_com