#محاق_پارت_480

میان قاب در، گیرم انداخت و دستم از فشار انگشتانش به درد رسید. هنوز جای انگشت های برایان خشک نشده بود. همه شان چه علاقه ای به دستم دارند؟

دست دیگرم روی دستگیره ی در خشک شده بود. دقیقا بخواهم نگاهش کردم. خودش را به تنم چسبانده است، فقط این لباس ها فاصله را رعایت کرده اند. با پایش به زانویم فشاری وارد کرد:

ـ اذیت کردنت برای چیه؟

صورتم را از مسیر نفس هایش به راست کشاندم:

ـ تو چی؟ دور من چرخیدنت برای یه علاقه و خوش اومدنه؟

دستش را از دور مچ دستم آزاد کرد و روی شانه ام گذاشت. مسیر انگشت هایش به بازی با گوشواره ام رسید و تا پوست گردنم کشیده شد.

با اخم های درهم غر زدم:

ـ اینقدر با من ور نرو! من خام این سوسول بازیات عمرا بشم...

سرش را با لبخند بدجنسی جلو کشید:

ـ توجه کردی که چه قدر اسمم رو جالب میگی؟ یه کم بیشتر اسمم رو بگو!

مسخره بود! خیلی مسخره! انقدر که به خنده افتادم و سرم را پایین انداختم تا آن چهره ی مضحکش را نبینم.

ـ وای خدا! بس کن پسر... منو یاد بچه دبیرستانی ها می اندازی که تازه پشت لبشون سبز شده.

خُرده موهایم تا چشم هایم فرود امده بودند و حالا فشار دست و پایش کمتر شده بود. مرتیکه خرفت مرا خر دوتا غمزه های کودکانه می کند؟ چه چندش آور... همه عشق و عاشقی ها اینجوری شروع می شد یا شانس من انگولک شده است؟


romangram.com | @romangram_com