#محاق_پارت_481

سرم را بالا گرفتم و موهایم را با یک دست داخل شالم فرستادم:

ـ خنده داره واقعا... کسی که تا دو روز پیش منو می خواست از اون تپه شنی پرتاب کنه حالا بهم می گه؛ اسمش رو جالب میگم!

سرم را جلوتر بردم و او سرش را عقب تر کشید. از این دوئل خوشم می آمد. از اینکه یکهو می تاخت و یکهو کم می آورد.

دستم را به دور گردنش رساندم و سینه به سینه اش ایستادم:

ـ خب؟ بقیه این نزدیکی چیه؟ قرار به یه لبی، تَنی، هات بودنی، صیغه ای، چیزی برسه؟

از این همه پروگری ام به خنده می افتد، گردن می کشد و درست کنار گوش هایم لب هایش را می چسباند:

ـ شاید! تو دوست داری اینا رو؟

دندان هایم را روی هم فشردم و دست او که به دکمه اول پالتویم رسید، غریدم:

ـ فکر نمی کنی یه کم زود باشه؟

تُن خنده ی آرامش بیشتر به گوش راستم رسید:

ـ نه! می خوام به عقیده ی برایان از رابطه تَختی به عشق برسم! شاید این همه معمولی بودن بهت نمی سازه عزیزدلم!

دست روی دستش گذاشتم که دستم را میان مشتش گرفت و من پرحرص ولی آرام گفتم:

ـ خیلی خوبه. اما فکر کنم برای این عقیده خوبت، باید کسی دیگه رو امتحان کنی! من برگه باطله و دستمال یه بار مصرف و الکل نود و هشت درصد نیستم که بعد تموم بشم، که بعد بندازیم تو آشغالی!


romangram.com | @romangram_com