#محاق_پارت_479

ـ امروز اتفاقا دلم خواست برم بیرون!

سرش را کمی به چپ خم کرد:

ـ دیدمت که زمان حرف زدن؛ عصبانی به نظر می رسیدی!

در اتاق را رها کردم و بی حرف سمت کمد رفتم. در کمد را که باز کردم از لباس هایم نالیدم. خسته کننده به نظر می رسیدند و خیلی تکراری. میان همه لباس هایم فُرم کارم را که دیدم، دلم را غصه گرفت. بیچاره من، بیچاره کارم، بیچاره ای لباس ها! دلم شدید دلتنگی می کرد و خودم را به کوچه علی چپ می زدم.

مسعود وارد اتاق شد و مسیر نگاهم را دید. گوشه چشم نگاهش می کردم. قُلپی از آن آب پرتقال را خورد:

ـ دوست داری برگردی؟

پالتوی چرم قهوه مشکی ام را برداشتم و روی تخت انداختم. شال مخملم را کنارش گذاشتم و جواب مسعود باز هم سکوت بود. سوالش احمقانه به نظر می آمد. تنها چیزی که به قطع یقین عاشقش بودم؛ همین کار لامصب بود. لااقل آن قدر خسته ام می کرد که شب ها تقریبا از بی خوابی غش می کردم.

جوراب هایم را پوشیدم و بعد یک دست کِرِم مالی کردن، پالتو و شالم را پوشیدم. کیفم را هم برداشتم و سمتش چرخیدم. خیره به تماشای چه چیزی نشسته بود؟ من؟ یا حواسش پِی چیز دیگری بود؟

ـ مسعود!؟

نگاهش از دیوار پشت سرم کَنده شد و تکیه اش را از دیوار برداشت:

ـ خوشگل شدی!

آشکارا پوزخند زدم:

ـ داری برای چی تلاش می کنی؟


romangram.com | @romangram_com