#محاق_پارت_478

ـ آره دقیقا با دوتا سکس! چرا نباید از سکس به عشق رسید؟ تو فکر کن برای من اینجوری بوده!

پوزخند پر صدایی حواله اش کردم:

ـ آره عزیزم عشق! عشقی که صبحش رو دیدم. ور دل دوتا دختر بزک کرده لم بدی و منتظر باشی برات خودشونو جر بدن تا تو یادت بره، کیان قالت گذاشته و معلوم نیست کجا رفته. وای چه عشقِ...

مچ دستم را که فشرد، کمی درد به جان دست و عضلاتم افتاد. حرفم نیمه رها شد و می توانستم صورت سرخ شده از عصبانیتش را تصور کنم. مردک بی همه چیز برای من عشق می گفت و صبح می رفت لا یک مشت هلو پوست کنده؟ مرا خر فرض کرده یا خودش را؟





#پارت141

پایم را به زمین رساندم و از جا بلند شدم. کاسه را میان بغلش تقریبا کوباندم و به چند پفیلایی که روی پاهایش ریخت اهمیت ندادم. در اتاق که را که باز کردم، مسعود با آن ژست مسخره اش جلو آمد. کنار یکی از مبل های انتهایی پذیرایی که نزدیک اتاق من بود، ایستاده بود و چپ چپ نگاهم می کرد. خب که چه؟ غیرتی شده است یا رگ سیب زمینی اش بالا زده است؟

آمدم در اتاق را ببندم تا آدم هم حسابش نکنم که پرسید:

ـ بیا بریم یه دوری بزنیم!

انگار که ذهنم خوانده باشند و بخواهند به آرزویم برسانم با ابروی بالا رفته از میان چاک در نگاهش کردم. لیوان بزرگ شیشه ای را به دست چپش داد و امروز پیراهن سفید با آرم ناخوانای قرمز پوشیده بود. کاپشن جینش با دور یقه ی پشم گوسفندی بیشتر به چشمم می آمد.

ـ خب میای؟

انگار نگاه کردم طولانی شده باشد و این بیرون رفتن را بخواهم از دست بدهم که سرم را تندی تکان دادم و بی چَک و چانه گفتم:


romangram.com | @romangram_com