#محاق_پارت_459
ـ خب بیا پیش من غذا بخور.
پارچ را کنار لیوان گذاشت:
ـ باشه، میام.
انگار منتظر بود تا پیشنهاد بدهم که زود قبول کرد. کمی پایم را تکان دادم که صورتم از درد به هم پیچید. لبم را گاز گرفتم و یک قاشق پر از برنج را داخل دهانم فرو بردم. مسعود با یکی از صندلی های میز ناهار خوری وارد اتاق شد. بعد از چند دقیقه سینی ظرف آلمینیومی غذایش را هم آورد و شروع به خوردن کرد.
تقریبا نیمی از غذا را خورده بودم و سکوت بینمان کمی بی حوصله ام می کرد.
با خوردن قاشق بعدی ای، سینی را کنارم گذاشتم:
ـ مرسی خیلی خوشمزه بود.
دست هایم را به هم مالیدم و او همان جور که غذایش را می جویید سری تکان داد:
ـ خواهش می کنم. قرصت رو بخور..
لیوان آب را برداشتم و بی نگاه به دو قرص، هردو را یک جا بالا انداختم.
سرم را چرخاندم و به او نگاه کردم. با طمائنینه ی بسیاری غذا را می جویید. انقدر فکش آرام تکان می خورد که شک می کردم؛ آیا اصلا می خورد؟
نگاهم را که دید، ظرف غذایش را پایین آورد و با دست آزادش، دستی دور دهانش کشید:
ـ چیه؟
romangram.com | @romangram_com