#محاق_پارت_460

سرم را تکان دادم:

ـ هیچی!

"هومی" کشید و نیمه بقیه غذایش را روی میز گذاشت:

ـ فکر کنم، اینجا خیلی حوصله ات سر بره. می خوای بریم توی پذیرایی؟





#پارت136

نگاهی به پایم کردم و دوباره به او چشم دوختم:

ـ بدم نمیاد.

ـ ظرف غذا رو ببرم میام می برمت داخل پذیرایی، حداقل تلویزیون هست.

سرم را با لبخند کمرنگی تکان دادم. با خروجش از اتاق، پتو را کنار زدم و مشغول مرتب کردن لباسم شدم که دیدم تنها یک تاپ درب و داغان نخ کش به تن دارم و یک شلواری که نمی دانم مال کدام مادربزرگی بود!

دستم را به میز گرفتم و کمی پایم را سمت راست تخت کشاندم. چشم هایم را آنقدر روی هم فشرده بودم که حس می کردم، ممکن است؛ اشک هایم در بیاید.

دستم را محکم به میز فشردم و بیشتر از قبل پایم را جلو کشیدم که بالاخره کف زمین را حس کردم. سرم را عقب بردم و نفس عمیقی کشیدم. کوه را انگار جابه جا کردم. لعنتی چه قدر گلوله خوردن درد دارد!


romangram.com | @romangram_com