#محاق_پارت_458

ـ کیان شلیک کرد؟ یعنی من تیر خوردم؟ یعنی تیر تو پامه؟

دستش را به چانه ام چسباند و خواست درست حسابی مرا برانداز کند:

ـ ترس نداره که! من اینقدر پام فلج شده! اخ هم نگفتم. ماهرخ گلوله رو در اورد! نگران نباش. الان خوبی دیگه. فقط یه مدت نباید به پات فشار بیاری!

وای، وای به من، وای به کیان! بیشعور به من شلیک کرده است که چه؟ فقط گلوله نخورده بودم که آن هم به لطف کیان خوردم.

مسعود لبخند نیم بندی که چندان دوستانه به نظر نمی آمد زد و مرا تنها گذاشت. تنها که شدم، واقعا از خودم وحشت کردم. از اینکه می خواستم روی صورت مسعود چاقو بکشم، ترسیدم. یک مشت فکر و خیال گوشه مغزم خاک خورد و ته ته اش هیچ بود.

کمی بعد، مسعود با یک سینی پر از غذا کنارم نشست. می خواست مریض داری مرا کند؟ مریض داری منی که می خواستم صورتش را زخمی کنم؟

یک سمت مغزم می گفت؛ او هم صورت تو را کمی خطاطی کرده است!

مسعود می دید که چطور دست روی صورتم می کشم و آن رد چاقو را لمس می کنم. هربار زیرچشمی مرا می پایید و سرش را با تاسف تکان می داد.

به تاج تخت تکیه زدم و به سینی نگاه کردم. بوی سماق کباب دیوانه ام کرده بود. کباب ها زیر برنج چشمک می زدند و شکمم از فرط گشنگی صداهای عجیبی در می آورد.

ترشی کنار کباب را نمی دانستم کجای دلم بگذارم. کلم های درشتش با کمی نعنا قاطی شده بود و با چشم بازی می کرد.

قاشق را برداشتم و مسعود لیوان آب را همراه قرص روی میز گذاشت:

ـ من داخل پذیرایی ام. غذا بخورم میام.

نگاهش کردم:


romangram.com | @romangram_com