#محاق_پارت_457
ـ چیزی نشده که...
ـ من داشتم چیکار می کردم؟
دستش را روی بازوی پوشیده نشده ام گذاشت:
ـ تو می خواستی، یه کم منو نقاشی کنی فقط...
و خندید! خاک بر سر من! خدا مرا لعنت کن! خدا مرا به زمین گرم بزند! این چه کاری بود! فکر می کردم؛ اشتباه شده است و خواب دیده ام؛ ولی انگار خوب گند زده ام.
به صورتش نگاه کردم، زیر چشمش یک برچسب بزرگ خورده بود و این یعنی من یک کارهایی کردم! کاملا گنداب به بار آورده ام.
ـ چیزیم نشده خوبم.
ـ من چم شده؟
نگاهش را تا پایم کشاند و دوباره به چشم هایم چسباند:
ـ امیدوارم عصبانی نشی! کیان دید که تو جدی جدی می خوای چاقو رو، روی صورتم بکشی! اونم...
کمی مکث کرد و با گرفتن دستم ادامه داد:
ـ خب اونم به پات شلیک کرد!
چشم هایم را گشاد کردم و چند لحظه ی طولانی نگاهش کردم. دست آزادم را به ملحفه رساندم و آن پای زخمی ام را آرام بیرون کشیدم. شلوار نخی به پایم بود که آن نیمه اش کاملا جر داده بودند. پانسمان تمیز و سفید، آن گره ی کوچک کورش چشمم را زد.
romangram.com | @romangram_com