#محاق_پارت_456

ماهرخ با ابرویی که از فرط ندانم هایش بالا رفته بود، نگاهم کرد. لبخند زد و این دختر انگار ککش نگزیده است؛ من زیادی شلوغش کرده ام.





#پارت135

زیپ کیفش را بست و دستی به پانسمان کشید:

ـ بهتره بخوابی فلان، نمی تونی زیاد راه بری عزیزم. مسعود امشب اینجاست، حواسش بهت هست. من و کیان و خشایار مجبوریم برای معالجه ی یه آشنایی بریم مرکز شهر... مسکن گذاشتم، اگه اذیت شدی بعد یه کم غذا بخور تا ضعف نکنی و معده ات جوش نزنه.

چشم هایم به معنی تشکر بستم و او دست به جیب پالتوی خوش رنگش برد و با برداشتن کیفش از اتاق رفت.

من ماندم و او... این او که می گویم حرف ندارد ها، از آن او ها نیست که شاعر می فرماید. او... مسعود یعنی..

ملحفه را تا ران پایم بالا کشید:

ـ بهتره باد نخوره بهش، میرم یه چی بیارم بخوری... یه روز کامل بیهوش بودی...

قبل رفتنش، پایین لباسش را کشیدم. عقب گرد کرد و منتظر نگاهم کرد. لبی تر کردم:

ـ تو حالت خوبه؟

کمی جلوتر آمد. زانویش را تا کرد و صورتش را مماس با صورتم نگه داشت. این مرد مرا بازی می دهد، مطمئنم که بازی می دهد. خدا لعنتش کند، خدا هرچه مرد شبیه مسعود است را لعنت کند!


romangram.com | @romangram_com