#محاق_پارت_455
ـ حالا یه نگاه حلاله!
ناخن هایم را بیشتر به بازویش فشردم که چشمکی حواله ام کرد:
ـ نگاه به تو حلاله لااقل!
چشم هایم را ریز کردم و جوابش را ندادم. نفس هایش را روی پیشانی ام ریخت و من به او فکر کردم! به او که کمی مشکوک به نظر می رسید! به او که حرف هایش بوی کلک می داد و نکند که دل من بلغزد، نکند که مشت باز کنم و با بوسه به تاراج بروم. می ترسیدم! من از همه مردهای اطرافم می ترسیدم، از مسعود بیشتر از همه... با من بی تعارف بود! با من مستقیم حرف می زد! مرا می ترساند، مرا از خودم که اینجا آمده ام بدجور می ترساند.
حالا با آن نگاه معمولی اش به لب هایم نگاه می کرد، همینم مانده که یک تم عاشقانه در اتاق راه بیندازم. بی هوا لبم را گاز گرفتم:
ـ آییی، یواش ماهرخ...
انگشت های دست آزاد او، میان ابرویم شکاف انداخت. انگار مرا بخواهد به یغما ببرد! بخواهد آبم کند و در کوزه برای روز مبادا نگه دارد، یا گل باشم، خشکم کند، مات ماندم!
پشت انگشت هایش را به گونه ام رساند:
ـ جالب به نظر میای!
و من را باید کشت که آنقدر متعجب خیره اش شدم. لبخند زد و مرا به حال خودم رها کرد! حال من بد است! او بدتر می کند. این آدم ها همه شان مرا بازی می دهند، قصه لیلی مجنونش را کجای دل بی صاحبم بچپانم! یکی باید مرا از بلندی پرت کند! باید مرا هی تکان دهد که چیزی نیست! او مسعودی ست که تو را کمی ازار داد؛ اما نه به اندازه ی خشایار نه به اندازه ارسلان نه به اندازه هیچکس!
کار ماهرخ تمام نمی شد تا من پس زده شوم، بروم گوشه خودم هی سیخونک به خودم بزنم که چه مرگت شده است؟ هیچ چیزی نشده است؛ اما مسعود مرا دو دل می کرد! او همایون نبود! او میثم و یک مشت بازی با پلی ایسشن نبود! او مسعود با یک چشم های عسلی دروغین بود. خدایا این مرد آشنا می زد! این مرد آشنا مرا قطعا یک جایی تور می کند!
ماهرخ که عقب کشید، مسعود هنوز ولکن چشم هایم نمی شد. ولکن آن موهای شلخته ی داغانم نمی شد.
ماهرخ بد نگاهم کرد که سریع بازوی مسعود را رها کردم و چرا من خر، خر بازی در می آورم؟ حواست کجاست دخترجان؟ لال بمان، کور بمیر اصلا!
romangram.com | @romangram_com