#محاق_پارت_454
ماهرخ چند ضربه به آمپول زد:
ـ بهش فشار اورده. الکی که خون نمیاد.
نگاهم کرد:
ـ یه کم درد داره پامچال!
مسعود بالاتر آمد و بازویش را درست مقابل دستم گذاشت:
ـ دستم رو بگیر! باید بتادین هم بزنه!
چهره ام با تصور آن حجم از بتادین در هم رفت و بتادین نزده نالیدم! چه شده بود؟ واقعا چه کار کرده ام؟
دستم را به بازوی مسعود رساندم و از روی هودی اش محکم فشردم. ماهرخ که آمپول را نزدیکتر برد، مسعود به صورتم نگاه کرد. به چشم هایش زل زدم، می دانستم چشم هایم اثرات اشکی را گرفته است و کم مانده همین وسط زار زار گریه کنم. دست آزادش را به موهایم رساند:
ـ نگران نباش؛ چیزی نیست.
کاش که چیزی نباشد! چه شد؟ من چه غلطی کردم؟
انگشت هایش را پشت گوشم رساند و تارهای کوتاه را پشت گوش زد و ماهرخ اعلام کرد که می خواهد پانسمان را باز کند. ظرف آب را همراه بتادین گرفت و من فعلا وِل کن بازوی مسعود نخواهم شد.
ـ اون ور رو نگاه کن مسعود!
مسعود با اخم های درهم دوباره به من نگاه کرد:
romangram.com | @romangram_com