#محاق_پارت_453

ـ چیزی نیست! حالت خوبه





#پارت134

کاش خوب بودم! کاش خوب بمانم؛ حال خوب به ما عمرا بیاید. انگار حال خوب را لای ساندویچ دونانِ کالباس پچیده اند، به خوردمان داده اند؛ اما هنوز گرسنه ایم! هنوز ضعف داریم.

لبم را محکم گاز می گیرم و دست های مسعود به جان انگشت هایم می افتد تا ران پایم را رها کنم؛ اما می ترسیدم، درد بیشتر شود و نتوانم خودم را کنترل کنم.

سرم را محکم به بالشت کوبیدم و ناله کردم:

ـ وای خدا چه قدر درد داره! وای...

صورت مسعود به مقابلم رسید و با آن چشم های بادامی اش تماشایم کرد:

ـ الان میگم ماهرخ برات مسکن بیاره..

منتظر جوابم نماند و با دو از اتاق بیرون رفت. سرم را کج کردم و با چشم های از درد ریز شده به ران پایم خیره شدم. یک پانسمان دور پایم پیچانده بودند که نم خون را نشان می داد. چه شده بود؟ نمی فهمیدم که چه بلایی به سرم آمده است؟ من داشتم مسعود را می کشتم؟ چه غلطی داشتم می کردم؟

ماهرخ با عجله وارد اتاق شد و آن کیف بزرگ قهوه ایش را روی تخت انداخت. مسعود با یک ظرف آب و پانسمان پایین تر نشست:

ـ چرا باز خون اومده؟


romangram.com | @romangram_com