#محاق_پارت_452
چاقو را افقی کردم و لبه ی برنده اش را روی گونه اش گذاشتم. فشار آرامی دادم که چشم هایش را با درد بست و نالید:
ـ از قصد نبود! فقط از اینکه این همه پرو بودی، لجم در اومد! بعدش هم اومدم بیمارستان آمارت...
فشار چاقو را بیشتر کردم که به سختی ادامه داد:
ـ می دونـ..مـ... وای...
نوک تیغه را فشردم و خون که فواره زد صدای عربده اش بلند شد، دست من بی حواس شد و صدایی عجیب تری پیچید که باعث سست شدن بدنم شد. چشم هایم تار شد و دست های بی حالم به سختی به زانویم رسید.
انگشت های لرزانم را روی پایم کشیدم و با دیدن خون، تنم کنار افتاد و ترسیده جیغ کشیدم.
***
چشم هایم را بستم. باز کردم، بستم، باز کردم، بستم.... یعنی همان پلک زدن خودمان... دوباره چشم هایم را بستم، فشاری به پلک هایم دادم و این بار، با فشار بیشتر باز کردم.
اخم هایم از سَرِ، سردرد لاجونی که میان پیشانی نشسته بود، درهم رفت. برعکس همه که رو به سقف بیدار می شوند، رو به دیوار بیدار شدم. دیواری که روی آن یک عکس چاپی سیزده در هجده قرار داشت. کودکی را نشان می داد. موهای فر، موهای لخت، موهای قارچی. یک دستش در بینی اش و دیگری روی دوچرخه ای که کمکی کجی داشت نشسته بود؛ یکی از دوستان دوره ی ابتدایی! همانی که همیشه حسرت به دل کِش موهای خرگوشی اش می ماندم. چشم هایم به ارکیده رسید که قد بلندتر از بقیه با ردیف دندان هایش می خندید. همایون همان پسر با موهای قارچی بود که دمپایی های جلو بسته قرمز پوشیده بود و شلوارش را تا زانو تازده بود.
من هم بودم! همان میان. یک کوله ی صورتی روی دوشم، دفتر سیمی که آرم دارا سارا داشت! می خندیدم و یک دندان افتاده داشتم.
دستم را به سختی به چشم هایم رساندم تا کمی دید تارم را بهتر کنم. چشم هایم را از عکس به سُرم بالای سرم رساندم و خواستم بچرخم که درد بسیار فجیعی در ناحیه ی ران پایم حس کردم. آن قدر دردش طاقت فرسا بود که جیغم هوا رفت و در جایم لولیدم.
در اتاق با شتاب باز شد و با دیدن مسعود همه چیز را به یاد آوردم. همه چیزی یعنی کاردی که روی صورتش کشیدم! وحشت زده شدم و درجایم سریع نیم خیز شدم که درد تا نوک انگشتانم سرایت کرد.
انگشت هایم را محکم روی ران پایم فشردم و سرم را میان سینه ام مخفی کردم. ناله ام را کل اتاق پر کرده بود. دست های قدرتمندی مرا به سینه تخت فشرد و بالشتم را کمی تکان داد:
romangram.com | @romangram_com