#محاق_پارت_434

ـ پامچال اون دورهمی بود که نگرفتیم، موافقی بریم باغ عموم بگیریم؟

شانه ام را بالا انداختم:

ـ چندان مهم نیست برام...

پایم را روی نزدیک ترین عسلی گذاشتم و خودم را به تکیه گاه مبل چسباندم که دوباره پرسید:

ـ ارسلان بهم زنگ زد.

نگاهم آنی سمتش چرخید و با تعجب پرسیدم:

ـ چی می گفت؟

لبخندش به پوزخند رسید:

ـ پدر گرامی ترسیده! هلپ می هلپ می راه انداخته بود!

ابرویم را بالا انداختم و دست به سینه شدم.دستش را در جیب شلوار اسلش خاکستری اش برد و هنذفری اش را بیرون کشید. منتظر تماشایش کردم تا ادامه حرفش را بزند؛ اما بی امتناع به من، مشغول گوشی اش شد.

ابرو بالا انداختم و خودم را جلوتر کشیدم. صورتم را مقابل صورتش نگه داشتم:

ـ باج می خوای؟

دستش را روی دکمه کم شدن صدای موبایل گذاشت و با چشمکی گفت:


romangram.com | @romangram_com