#محاق_پارت_435
ـ باج چی؟ مگه حرف های ارسلان برات مهمه؟
دستش را روی شانه ام گذاشت و انگشت های کشیده اش را از زیر بافت آستین بلندم رد کرد:
ـ دخترش اینجاست! حتما مهمی براش دیگه!
نگاهم از حرکت انگشتش تا چشم هایش کشیده شد. کمی به جلو خم شد و خط سینه اش را از میان گردی یقه لباسش دیدم. آرام نفس کشید و حالا انگشت هایش به پشت گردنم رسیده بود.
ـ کیان! اینکه ارباب بشی رو دوست داری؟
موهایم را کنار زد و یکی از گوش های هنذفری از گوشش افتاد:
ـ من جونم برای آدم های زرنگ میره!
دستم را به یقه ی لباسش رساندم و محکم به جلو کشیدم:
ـ روی پیشونی من نوشته چی؟
نگاه بهت زده اش از دست های چنگ شده ام به چشم هایم رسید:
ـ حالت خوبه؟
انگار که بخواهد از مهلکه فرار کند، خودش را به موش مردگی زد و با لحن بسیار مهربانانه ای، دستش را روی دستم گذاشت:
ـ چت شده؟
romangram.com | @romangram_com