#محاق_پارت_433
شانه ای از روی بی اهمیتی بالا انداخت:
ـ از خودش بپرس! خبر ندارم.
دست به جیب شلوارش برد و عقب گرد کرد تا برود که پرسیدم:
ـ میگم از اون روز که کتلت خوردیم چند روز می گذره؟
میان چهارچوب در ایستاد. تماشایم کرد، دقیق تر از چند روز قبل، انگار چشمش دو دو بزند و هی بپرسد" چه مرگت است؟" و من " نمی دانم"
دستش را به قاب در گرفت:
ـ تو مغزت چیزیش شده؟
صدای طوطی خشایار می آمد که هی " عنتر خانم، عنتر خانم" می گفت! لب های مسعود به خنده باز شد و بی منتظر ماندنِ جوابی از سمت من، رفت!
کمی متعجب دراز کشیدم. پر تعجب تر به سقف زل زدم. کمی سر درد داشتم؛ اما نه آنقدر جدی که روانم را خدشه دار کند.
لبی تر کردم و درجا از جا بلند شدم. کلیدِ در مشتم را کنار چراغ خواب خراب شده ام گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. دمپایی های انگشتی ام را پوشیدم و مستقیم سمت مبل ها رفتم. کیان مشغول صحبت با موبایلش بود و هر چند یک بار آن آدامس لنگه دمپاییش را میان انگشتش می پیچاند و دوباره در دهانش فرو می برد.
نگاهش که به من افتاد، لبخند نیم بندی زد و همان موقع خشایار و مسعود از در پذیرایی خارج شدند!
روی یکی از مبل های تیره نشستم و کنترل تلویزیون را برداشتم. دکمه قرمز را زدم و همان موقع تماس کیان تمام شد. تاچ گوشی را زیر چانه اش تکیه داده بود و به پایه ی یکی از عسلی ها خیره بود.
با صدای تلویزیون نگاهش را بالا کشید و بعد به من نگاه کرد:
romangram.com | @romangram_com