#محاق_پارت_432

با تعجب می چرخم و سمت بالشت می روم. نیمه ای از بالشت را کنار می زنم و نگاهم به کلید خشک می شود. خل شده ام یا بیمار؟

کلید را میان مشتم فشار می دهم:

ـ اصلا یادم نمیاد!

پشت دستم را به پیشانی ام می چسبانم:

ـ خیلی وقته اینجایی؟





#پارت128

#پارت_صد_و_بیست_و_هشت

سرش را تکان می دهد و مشکوک براندازم می کند:

ـ نه! من خیلی کم اینجا میام! امروز خشایار می خواست بره خارج شهر، گفت باهم بریم.

ابرویم را با استفهام بالا انداختم:

ـ خشایار همش اینجاست چرا؟


romangram.com | @romangram_com