#محاق_پارت_399

دکمه های بزرگ پالتوی قهوه ای ام را باز کردم و با قدم های تندی با آن نیم پوت های پاشنه دار پشت بِرایان دوییدم. مقابل یک در سفید رنگ ایستاد، دستگیره ی طلایی را چرخاند:

ـ امروز بخاریش رو اوردن، ممکن کمی سرد باشه؛ اما خوبه.

سرم را تکان دادم:

ـ میشه چمدون منو بیاری؟

ابرویش را بالا انداخت، در اتاق را تا انتها باز کرد:

ـ نه نمیشه!

چشمکی زد و از کنارم گذشت. دهان کجی ای کردم و سرم را داخل بردم. صدای صحبت کیان و بِرایان می آمد؛ اما نه آنقدر واضح که متوجه چیزی شوم.

دستم را روی دیوار کشیدم و درست کنار چراغ خواب، کلید برق را پیدا کردم. با روشن شدن اتاق نگاه متعجب به اطراف افتاد. یک اتاق نسبتا کوچک که دیوارهای تماما سفید داشت. تنها یک تخت کنار بخاری شش هزار مشکی رنگ قرار داشت. نه کمدی و نه یک فرش کف اتاق نبود! با قدم های کوتاهی سمت پنجره رفتم. با باز کردن پنجره متوجه کلی درخت بید مجنون شدم. انبوهی از بیدهای مجنون کوتاه و بلندی که نسبتا به خاطر زمستان خشک شده بودند.

سرم را به بیرون بردم و نگاه پر بهتی به بیدها انداختم. هیچ چیز جز بیدها نبود. هیچ چیز این خانه درست درمان نبود. آدم های کم و حیاط سرد و بی روح! کمی مرا می ترساند. کمی دلهره به جانم می انداخت. نکند گیر چیزی افتاده باشم؟ نکند بلایی سرم بیاورند؟ نکند مرا هم بکشند؟

آنقدر به این مسائل فکر کردم که دیگر به نیمه های شب رسیدم.

خداروشکر تنها حُسن این اتاق همان حمام دو وجبی اش بود. وان بزرگ منتظرم نبود! یک مشت شامپو بدن و صابون های عطردار هم در حمامش نبود. فقط یک جعبه تیغ دیدم!

شیر آب را باز کردم و موج عظیمی از آب




romangram.com | @romangram_com