#محاق_پارت_398

درها که باز شد، ماشین روی سنگ فرش های مِسی رنگ رانده شد و کمی جلوتر صدای سایش سنگ ریزه ها را شنیدم.

چشم هایم را باز باز نگه داشته بودم تا همه چیز را به ذهن بسپارم.

سگ بزرگ سیاه جلوی در را، مرد کت شلوار پوشیده ی کنار ستون ورودی را، دوربین های سفید بالای فانوس های مقابل باغچه کنار در را، انگار تفحس آمده ام که آنقدر به این چیزها دقت می کنم.

در ماشین را باز کردم و یک پایم را روی سنگ ریزه ها فشردم. برایان چمدانم را در دست گرفت و پشت کیان راه افتاد. مرد راننده دنده عقب رفت و هیچ از این خانه خوشم نیامد. تنها یک درخت بیدمجنون داشت! همه حیاط خالی از هرچیزی! یک بیدمجنون که با فاصله بسیاری از آن یک دست میز و صندلی فلزی سفید چیده شده بود. قدم هایم را تند کردم و خودم را به آن ها رساندم.

سه پله ی قطور مَرمَر را گذراندم و درب سفیدی که یک نمایشگر سیاه رویش چشمک می زد بعد بازیابی باز شد.

دستگیره ی سنگین در را گرفتم و آرام در را بستم. هیچکس سراغمان نیامد، نه پالتوی مرا گرفتن و نه بافت کیان را! چمدانم را برایان کنار در ورودی پذیرایی گذاشت و با لمس انگشت شست دست چپش بر روی قفل مانیتوری، در شیشه ای باز شد و هیچکس نگاه متعجب مرا ندید.

کیان بافتش را در آورد، کش و قوسی به دست هایش داد و با خمیازه ای برگشت مرا نگاه کرد:

ـ اینجا اتاق زیاد نداره! راستش پدرم چون از بچه خوشش نمی اومد، اتاق فقط دوتا ساخت، بقیه اتاق ها رو تخریب کرد!

شانه ام را بالا می اندازم:

ـ و اتاق من کجاست؟

برایان از کنار مبلمان زیتونی رنگ گذشت:

ـ بیا دنبالم...

هنگام رد شدن از کنار کیان، شانه ام را نرم نوازش کرد و لبخندی زد که سیم کشی های دندانش را دیدم. صورت بی آرایشش چندان زیبا نبود! کک و مک های خیلی ریز بر روی گونه اش چهره اش را جالب تر می کند. شاید در یک نگاه، او را " خفن" بنامم.


romangram.com | @romangram_com