#محاق_پارت_397
شلوار اسلش طوسی با یک سیوشرت همرنگش، کلاه پسرانه که یک منگوله ی سبز بزرگ بالایش داشت، بافت نیمه بلندش را هم بی قید و بند روی سیوشرتش پوشیده بود.
کلا از تیپ هایش شدیدا بدم می آمد، یک مدل توأم با شاخی داشت.
#پارت_119
#پارت_صد_نوزده
برایان دستی تکان داد و راننده راه افتاد. این محل را با کل خاطرات کمش پشت سر گذاشتم به امید اینکه بفهمم چرا چنین شد! چنینی که نباید می شد! باید کَلَک این بایدها را بِکَنم.
چندان به خیابان ها اهمیت ندادم، به ماشین ها، به میدان آزادی که دور زدیم، به عبور از برج میلادی که یک بار هم داخلش نرفتم!
به هیچ چیز اهمیت ندادم، چون همه مرا بی اهمیت می دانند! همایون را دیگر نداشتم! دیگر میثم بازی جدید روی گوشی ام نصب نمی کرد، نیلوفر کتاب شعر نمی خرید، رمان های خارجی نمی خواند، دیگر خیلی چیزها را نداشتم. بوی پایان می آمد، بوی یک سری اتفاقات بد! بوی عطرهای مشمئزکننده ای که دوستشان نداشتم.
بعد چند سال، باز باید طغیان به جان زندگی ام بیندازم، باید این بار تن به تن به جنگ این اجبارها بروم. با پای خودم می روم؛ خداکند که با پای خودم برگردم.
حس برنگشتن داشتم، حس رفتنی بی برگشت، حس افتادن در ته یک سطل آشغالی پر گربه! کلی حس داشتم؛ اما بروند غازشان را بچرانند.
ارکیده مهم است، او مهم است! حالا که نیست، من باید یک کاری کنم، باید خودم را به زرنگی بزنم و قال خرَنفهمی را بِکَنم.
خانه بود! از آن خانه هایی که دَرِ حیاطش اندازه یک خانه هشتاد متری می شد. از آن هایی که در فیلم ها نشان می دهند، درهای سفید با برجستگی های طلایی براق!
romangram.com | @romangram_com