#محاق_پارت_367
خودم را به چپ و راست تکان می دهم و یک پله پایین تر می آیم:
ـ تولد کی رفتنش مهمه!
می ایستد و با چشم های ریز شده می پرسد:
ـ داری میگی من دارم خلاف میرم بچه؟
ابروهایم را با شیطنت بالا می اندازم:
ـ دارم میگم؛ اگه غیر سی دی، یه بسته تخمه آفتابگردون و بستنی سنتی و پفک چیتوز نخری، به بابا میگم که دیشب لب پنجره با اون پسره حرف زدی و بهش گفتی؛ فردا تولدش میای!
لبخندم همراه اشک روی صورتم می آید. چرا هیچ وقت آن پسر را ندیدم؟ چرا جای باج گرفتن، نپرسیدم؛ پسرک را خیلی دوست داری؟ اسمش چیست؟ رسمش چه؟ بابا که نمی داند، سپیده را حداقل خبر کن!
با شنیدن صدای پایی، سرم را چرخاندم و متوجه زنی چادری که همراه مردی بالا می آمد شدم. کلید را از درون جیبم در آوردم و آن ها با دیدنِ وسایل ریخته شده، همان جا ایستادند.
از جا بلند شدم و نگاهشان کردم. مرد عصا به دست با چشم ها پوشیده شده از عینک تماشایم کرد. زن یک دور چادرش را زیر بغل جمع کرد و النگوهای نازکش با تکان دستش صدا داد. انگشتر فیروزه اش چشمم را زد.
مرد دستش را تکان داد و تسبیحش را دور مچش تاب داد و من چرا خشکم زده است؟
مرد با عصا به پله بعدی رسید و غرغر کنان گفت:
ـ این آسانسور رو اینقدر معطل کردند که این دو پله رو هم با این پای ناخوش باید بالا بیام. گلاب جان صد دفعه گفتم؛ این خونه رو عوض کنیم.
و انگار خانه روی سرم آور شد که با صدای خفه ای نالیدم:
romangram.com | @romangram_com