#محاق_پارت_368
ـ آقا جون!
#پارت_111
#پارت_صد_و_یازده
نگاه فرتوتش را از زیر کلاه سیاهش به خط چشم هایم که رسید پرسید:
ـ جوون این بالا چی می خوای؟ آقا جون کیه؟
زن کنار دستش بی حرکت ایستاده بود. قد و بالایم را یک دور کامل آنالیز کرد و چنگی به دست های لاغرش زد:
ـ مادر تویی؟ خودتی عزیزکم؟ اون دوتا ارازل می دونند اومدی؟
پله ها را تند تند بالا آمد و سر پله ی آخر پایش به بند کوله ام گیر کرد که یک نفر از پشت گرفتش با غرغر گفت:
ـ گلاب خاتون فکر کردی دو میدانی که اینجوری میری بالا؟ آقاجون تو یه چیزی به این خانمت بگو تا آخرسر منو نکشته!
سرم را کج کردم تا نگاهش کنم که چادر دست و پا گیر گلاب خاتون نذاشت.
دست هایش مرا در هم پیچاند و نِنو وار تکانم داد:
romangram.com | @romangram_com