#محاق_پارت_366

کیف کوچک آبی ام که پر از لوازم آرایش های خشک شده است. کیف پول دست ساز چرمی ام، دست بند مهره ای قرمز زردی که یادگارِ خیلی دور است.

کنار دیوار می نشینم و پایم را بالا آورده، سرم را روی زانوهایم می گذارم.

خیلی سخت بود، خیلی سخت است! خیلی درد دارد، خیلی غمناک است، خیلی ترسناک شده است، خیلی بوی بدی می دهد...

اینجا را می گویم! اینجا خیلی بد و بدتر است!

پای پیچ خورده ام را ماساژ می دهم و جای اشک هایی که خشک شده اند را لمس می کنم. جا خشک شدنشان از روی گونه ام را زیر چانه حس می شود.

ـ اگه هر روز پله های طبقه دوازده تا سیزده و سیزده تا دوازده رو بی آسانسور بیای، قول میدم این هفته برات سی دی فیلم بخرم. نظرت چیه؟

دستش را به معنی همکاری جلویم تکان می دهد. دهان کجی ای می کنم و دست به سینه نگاهش می کنم. موهایش را لخت کرده است، بلندای موهایش تا کمرش است، همه را چهل گیس بافته و یکی از آن بافت ها را مانند تِل از آن سمت سرش به سمت دیگر رسانده. صورت مهتابی اش بازتر شده و آرایش کمرنگی که برای تولد دوستش کرده بود، به صورتش می آمد.

ـ از کجا معلوم که اگه پایین بیام، منو می بری؟

لبخند می زند، روی دو پایش زانو می زند. گیره ی کوچک طلایی اش به رنگ روشن موهایش زیبایی داده بود. همیشه می دانست من از صاف کردن موهایش متنفرم و این بار کمی زیادی به خودش رسیده بود.

لعنتی چرا یادم نبود! این حرف ها را یادم نبود! این قسمت ماجرا را یادم نبود. همان جایی که من در عالم دوازده سالگی به او کنایه زدم!

ـ مطمئنی داری تولد میری ارکیده؟

چشم هایش بالا آمد و با اخم تصنعی ای نگاهم کرد:

ـ دیدی که کادو خریدم!


romangram.com | @romangram_com